تبليغاتX
زن ترکمن

زن ترکمن

عقاید و نظراتم در مورد مسائل و رویدادهای ترکمن ها و به خصوص ترکمن صحرا

اعماق من

كمي بيشتر از دو روز و شايد حدود سه روز فرصت كرديم كه تهران را به مقصد تركمن صحرا ترك كنيم. صبح جمعه 24 ارديبهشت‌ماه حركت كرديم به جايي كه ما آن را زادگاه خود مي‌دانستيم – تركمن صحرا- همراه با دوستاني از شيراز. زن و شوهر جواني به اسم عليرضا و مهنوش به همرا من و جمال(همسرم) به قصد سفري توريستي براي آشنايي دوستان با فرهنگ و آداب و مكان‌هاي تاريخي تركمن‌صحرا تهران را ترك كرديم.

سفر كه آغاز شد فكر نمي‌كردم عليرضا تا اين حد براي كشف جاهاي ناديده مشتاق باشد؛ اما وجود عليرضا فرصتي شد تا ما هم جاهايي را كه نديديم ببينيم آن هم نه با چشم تكرار كه با اعجابي كه در هر لحظه رويارويي عليرضا با طبيعت آنجا به او دست مي‌داد.

من گم شده بودم.... من گم شده بودم. بايد پيدا مي‌شدم. من پيدا شده بودم.... بايد گم مي‌شدم در دل صحرايي كه هر گوشه‌اش حرفي، صدايي، رنگي، تاريخي و عمقي نهفته بود.

ما رفتيم تا صحرا را بهتر ببينيم. وقت زيادي نداشتيم و بايد از تمام وقتمان استفاده مي‌كرديم.

جمعه غروب به گنبد رسيديم. ما خانم‌ها استراحت را بر هر چيزي ترجيح داديم؛ اما عليرضا معتقد بود كه آدم يك لحظه را هم نبايد براي ديدن از دست دهد، به همين دليل رفت سراغ يكي از بخشي‌هاي تركمن به اسم ديبايي. شب كه برگشت و شام دور هم جمع شديم اين صداي ديبايي و دوتارش بود كه هنگام خوردن شام همراهي‌مان مي‌كرد. عليرضا با لذت گوش مي‌داد. خودش ضبط كرده بود.

صبح روز شنبه به سمت روستاهاي اطراف گنبد حركت كرديم تا ببينيم چه چيز بكري مي‌شود از بين اين روستاها ديد. اين ايده عليرضا بود كه در اين روستاها چيزهاي بكر زيادي مي‌شود ديد. مقصد اصلي‌مان آجي قوشان براي ديدن سنگ‌ قبرهايي بود كه متفاوت از ساير مناطق است و نوعي توتم را در اين سنگ‌ها مي‌توان ديد. در واقع عليرضا دنبال توتم بود. اين سنگ‌ها را نديده بودم و شايد بارها ديده بودم و از كنارشان با بي‌تفاوتي رد شده بودم.

در اين سفر ما زندگي آميخته با توتم تركمن‌ها را با چشمان عليرضا ديديم. شايد ما در تكرار هر گز به تفاوت سنگ‌ قبرهايمان با ساير مناطق پي نبرده بوديم. سنگ قبرهايي كه متعلق به همين چند سال پيش است و خيلي زمان نگذشته؛ هر چند سنگ قبرهاي جديد الان شكل و قيافه‌شان ديگر شبيه امروز مي‌شود؛ ولي حتي همين بيست سال پيش هم تركمن‌ها سنگ قبرشان شكل مخصوص داشت كه عده‌اي آن را شكل صليب مي‌دانند و عده‌اي شكل يك انساني كه بال دارد. عليرضا معتقد است اين سنگ قبرها شكل انساني است كه بال دارد. اينكه اين نوع ساختن سنگ قبر از چه زمان‌هايي رايج بوده و تا حدود بيست سال پيش ادامه داشته به درستي معلوم نيست. تركمن‌ها تا همین اواخر نيز  و حتي الان هم با توتم‌هايشان زندگي مي‌كنند؛ هرچند اين اواخر خيلي از نمادها رنگ اسلامي گرفته‌اند. البته سنگ قبرهايي هم وجود داشت كه شكل شاخ قوچ بودند. نماد شاخ قوچ در زندگي تركمن‌ها نقش اساسي بازي مي‌كند و جزو نمادهايي است كه در خيلي‌ جاها مي‌توان ديد.

روستاهاي اطراف را گشتيم. با افراد مختلف آشنا شديم و شب هم به كارگاه زيورآلات سازي غلام آق (حان تكه) رفتيم. شايد تنها جايي كه دارد زيورآلات با نقش‌هاي تركمني را در اين دنيايي كه همه چيز به سمت تسهيل و دگرگوني مي‌رود، كار مي‌كند. نقش‌هايي با همان توتم‌هايي كه در جاي جاي زندگي تركمن‌ها مي‌توان يافت و اكنون در حال از بين رفتن هستند. من و مهنوش محو زیبایی ها نقش ها شده بودیم. مهنوش هی درباره نوع کارشان و نقش هایشان می پرسید. وقتی این زن و شوهر را این گونه علاقمند و مشتاق و همراه می دیدم بارها در جریان سفر به همسرم می‌گفتم چه زوج جوری! زيورآلات با نقش‌هاي منحصر به فردشان اجازه نداد ما بدون سفارش از آنجا خارج شويم هرچند عليرضا دوست داشت همان لحظه يكي از اين زيورآلات را براي مهنوش بخرد؛ ولي همه كارهايي كه ديديم سفارشي بوده و ما هم بايدسفارش مي‌داديم تا براي چند ماه ديگر آماده شود. هر كدام بر طبق مدل‌هايي كه نشان داد گردنبندي سفارش داديم.

بعد از آنجا سرزده منزل دكتر مجيد تكه نوازنده دوتار رفتيم. به اين اميد كه سرشان شلوغ مباشد و اجازه دهد ما از نزديك نوازندگي استادانه‌اش را ببينيم. استاد و خانواده‌اش با اينكه سرزده دفته بوديم ما را به گرمي پذيرا شدند. استاد مجيد تكه براي ما چند آهنگ اجرا كرد. با آنكه سرش خلي شلوغ بود ولي تا پاسي از شب اجازه داد ما در منزلش به نواي دل انگيز موسيقي او كه تنها حاصل برخورد انگشتانش با تارها نبود بلكه با تمام وجود و با قلبش مي‌نواخت، گوش سپاريم. استاد "تكه" با موسيقي پرواز مي‌كرد و ما اين پرواز را با چشمان خود ديديم.

فردا اما براي ما روز ديگري بود. از خانواده استاد تكه خداحافظي كرديم. خانواده‌اي كه با موسيقي بزرگ شده بودند. حتي نوه سه ساله دكتر تكه سويگي نيز با دوتار آشنا بود. استقبالي كه همسر دكتر تكه كرد و احترامي كه به موسيقي مي‌گذاشت براي ما غيرقابل توصيف بود. وقتي همه از خانه دكتر تكه پا كه بيرون گذاشتيم، قبل از اينكه از هنرمندي استاد تعريف كنيم و لذتمان را از موسيقي‌اي كه شنيديم بيان كنيم، همه گفتيم زنش چقدر واقعي بود. نه اينكه تعارف كند، نه اينكه بخواهد اينگونه باشد؛ انگار اين زنش ذاتش اين بود. مي‌شد فهميد كه اين زن واقعا موسيقي را دوست دارد، مي‌شد فهميد كه در كنار دكتر تكه زني به اين جسوري و بي‌باكي و در عين حال با احساس ايستاده است. خانه دكتر تكه انگار زندگي واقعي بود. دور از هرگونه تعارف. همان ويژگي خاص تركمني را كه وقتي مهماني مي‌آيد خانه آن هم به صورت سرزده در خودشان داشتند. همه ما آنجا لذت برديم. اين جمله‌اي بود كه وقتي از خانه خارج شديم همه با لبخندي حاكي از رضايت گفتيم: "چه خانمي داشت"

فردا صبح زود بيدار شديم تا آخرين روز را در كنار خالد نبي و ديدني‌ها اطراف كلاله سپري كنيم. در راه از روستاهاي مختلف رد شديم و چند جا ايستاديم. از روستايي رد شديم كه بيشتر اهالي روستا در حال خانه تكاني بودند و فرش‌هاي خود را كه غالبا نمد بود، زير آفتاب پهن كرده بودند. عليرضا كه چشمش به اين نمدها افتاد طاقت نياور و تصميم گرفت كه هرطور شده يكي از آن نمدها را كه بدجوري چشم او و به خصوص مهنوش را گرفته بود، از آن خود كند. خانه‌هايي كه روي تپه‌ها قرار داشتند و ما با ماشين از تپه بالا رفتيم و با هزار مكافات كه جريان خريدش داستاني براي خود دارد، نمد را خريديم. آنها نمي‌خواستند نمدشان را كه جزو اساس خانه‌شان و فرششان بود بفروشند. ولي در نهايت راضي‌شان كرديم و عليرضا نمد را بر باربند ماشين نهاد و ما به سمت خالد نبي حركت كرديم.

اينجا نيز سنگ قبرهايي ديده مي‌شد به شكل صليب، شاخ قوچ و انساني كه در حال پرواز است.

اين فقط يك بخش است. بايد مسيري نه چندان راحت را بپيمايي تا به دره‌اي برسي كه آنجا سنگ قبرهايي مي‌بيني كه انسان را دچار حيرت مي‌كند.

عبادتگاه جنسي؛ اين فقط يك فرضيه است؛ ولي در اين دره‌ سنگ قبرها شبيه آلت مردانه است و شايد بخشي از سنگ‌ها هم نماد زنانه باشد.

دره‌اي كه اكنون بسياري از سنگ قبرهاي آن رو به نابودي مي‌رود. جمال مي‌گويد: چند سال پيش كه آمدم تعداد اين سنگ‌ها خيلي بيشتر از اين بود.

سنگ قبرهاي اينجا در دو نوع مختلف است. تاكنون تحقيق جامعي در رابطه با قبرهاي اين گورستان انجام نشده و تقريبا نمونه آن در جاي ديگري از ايران ديده نمي‌شود.

لازم نيست اينجا خودت را سانسور كني و بخواهي تعبير ديگري از اين سنگ‌ها ارايه دهي؛ سنگ‌های عمودی خیلی زود خودشان را معنا مي‌كنند. به قول يكي از سايت‌ها كه در يان باره نوشته "نمادهای جنسی مردانه زودتر از نمادهای زنانه توی چشم می‌زنند. ستون‌ها انگار که سنگ قبر هستند. دشت سبز است و وسیع و سنگ‌ها با فاصله از هم قد کشیده‌اند. بعضی از آن‌ها بلندترند و حتی دو متر ارتفاع دارند و انگار نشان ختنه شدن و نشدن هستند. سرهای صیقلی سنگ‌ها توی آفتاب برق می‌زنند.

اندام‌های جنسی سنگی را، سفت و محکم در خاک کاشته‌اند. بیش‌تر از هشتصد تا هستند.(الان تعدادشان كم شده) سنگ‌های کوتاه‌تری هم هستند، با دو برجستگی موازی در دو طرف شان درست شبیه پستان‌های یک زن. سنگ‌هایی که در نگاه اول شبیه خاج و صلیب‌اند اما کمی که دقت می‌کنی کنار نمادهای جنسی مردانه برافراشته روی این قله معنا پیدا می‌کنند."

یان، استاد تاریخ دانشگاه راتگرز آمریکا می‌گوید: «سنگ قبرهای به این شکل در هند، چین و تبت هم وجود دارد. اما هیچ جا سنگ قبرها تا این حد زیاد نیستند. تحقیقی در مورد این منطقه صورت نگرفته است. جالب اینجاست که برخی از این سنگ ها به شیوه ادیان ابراهیمی ختنه شده‌اند. یعنی یک خط دارند و برخی دو خط. در عین حال در مورد این سنگ ها هم به نظر باید مثل جاهای دیگر اندازه و ارتفاع با جایگاه اجتماعی در ارتباط باشد سنگی که روی قله روبه رو است تقریبا ۴ متر ارتفاع دارد.»

گوكجه‌داغ يا تانگري داغ را كه آرامگاه خالد نبي در آن قرار دارد و زيارتگاه تركمن‌ها مي‌باشد، به سمت گنبد ترك مي‌كنيم. مناظر اين كوه در اين فصل مسحور كننده است. تپه‌هايي كه در نوع خود بي‌نظير و اعجاب برانگيزند. عليرضا مرتب دوست دارد بايستد و عكس بگيرد؛ ولي فرصت ما هم اندك است به خصوص من غصه كارم را هم دارم.

اينجا در بالاي گوگجه داغ آرامگاه خالدنبي قرار دارد و در كنار آن در دره‌اي سنگ قبرهايي كه تنها با يك نگاه مي‌فهمانند كه اينها نمادهاي جنسي هستند. در اينجا علاوه بر آرامگاه خالد نبي، بقعه عالم بابا و بقعه چوپان عطا از ياران خالد نبي هم وجود دارد. تركمن‌ها مي‌گويند يكي از اين دو نفر پدر زن خالد نبي بوده است. همچنين چشمه خضرداندان نيز در كنار آن قرار دارد كه در فصل خاصي آب دارد و عوام به خاصيت شفابخشي آن  اعتقاد دارند.

«خالد نبی که به "غیث ابن سنان" معروف است، به نوشته مورخان از پیامبران است. در واقع یکی از پیامبران عرب بعد از حضرت عیسی (ع) خالد نبی غیث بن سنان بود. فاصله زمانی ظهور خالد نبی و ولادت خاتم‌الانبیا چهل سال است.»

گويا تركمن‌ها در اين دوره از طريق خالد نبي كه تركمن‌ها به او حالات نبي و حالات جان هم مي‌گويند، به دين مسيحيت گرويده‌اند.

شب به منزل رسيديم. من و جمال تصميم گرفتيم كمي هم در كنار خانواده باشيم ولي عليرضا و مهنوش براي خريد رفتند داخل شهر.

شب خوابيديم با اين برنامه ريزي كه فردا صبح به مقصد تهران حركت كنيم. فردا صبح عازم شديم؛ ولي تصميم گرفتيم يك سر به گميشان و بندرتركمن هم بزنيم. رفتيم بندر و از آنجا گميشان زادگاه من رفتيم. گميشاني كه من به آنجا علاقه شديد دارم. حتي اسمش من را به وجد مي‌آورد. در خانه پدري نهار را صرف كرديم. خانه‌اي كه با ايوان‌هاي چوبي فرا گرفته شده و قدمتي حدود صد سال دارد. خانه‌اي كه سنگ‌هايش يادگار غارت ديوار اسكندر است. خانه‌اي با حياط بزرگ و باد خنكي كه از جانب دريا مي‌وزيد كمتر ما را مشتاق مي‌كرد تا به سمت تهران حركت كنيم؛ ولي چاره‌اي نبود. بايد زودتر مي‌رسيديم تا شب استراحت كرده و صبح سر كار مي‌رفتيم. عليرضا اصرار كرد كه كمي بيشتر در اين خانه بماند. ما هم قبول كرديم. حدود يك ساعت بيشتر از زمان در نظر گرفته شده در خانه پدري مانديم. من و جمال از زمان ازدواجمان فرصت نكرده بوديم خانه‌مان بياييم و اين يك ساعت را كه مهمانان شيرازيمان استراحت كردند، ما با خانواده بوديم.

گميشان را به سمت تهران ترك كرديم و حدود دوازده شب به تهران رسيديم. فردا روز ديگري بود در تهران. دلم براي تركمن صحرا تنگ مي‌شود. سفر با عليرضا و مهنوش سفر خوب و لذت بخشي بود. همه راضي بوديم. در فرصتي كم سعي كرده بوديم تركمن صحرا را با سنت‌ها و توتم‌هايش ببينيم. دلم براي صحرا تنگ مي‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 9:44  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

ياداشتي به مناسبت روز زن

گاهي فكر مي‌كنم چقدر من از جامعه‌ام دورم. مي‌گويم من به عنوان يك زن تحصيل كرده چه كاري براي زنان منطقه خودم انجام دادم. من يك زن روزنامه‌نگارم و شايد مثلا اسم روزنامه نگار را يدك مي‌كشم. شايد تنها كاري كه كردم سعي كردم حرفه‌اي عمل كنم. گرگان كه بودم سعي كردم جايي كه بي عدالتي ببينم بنويسم. آدم سياسي نيستم؛ ولي  تحمل بي عدالتي و زور را هم ندارم. گاهي خيلي اعصابم داغون مي‌‌شد و مي‌نوشتم. با نوشتن چيزي به دست نياوردم. يعني اعتراض‌ها هم چيزي را حل نكرد. مگر نبود در انتخابات نماينده مردم گرگان و آق قلا بعد از برنده شدن ايزدي يك دفعه ورق برگشت و روز بعد ناصري را برنده اعلام كردند. من سر اين مسأله دردسر كشيدم و حالا قصد ندارم در اين باره بگويم؛ ولي مي‌خواهم بگويم اين همه نوشتم و آخرش هم هيچ. محكوم شدم كه دارم احساسات مردم را تحريك مي‌كنم.

 دلم مي‌گيرد، از دست خودم ناراحتم كه چرا هيج كاري براي روشنگري زنان تركمن نمي‌كنم. من آدم سياسي نيستم؛ اما اينجا(ايران) كلمه روشنگري با بار سياسي همراه است. شايد اين حرف را مي‌زنم كه بگويم قصدم از روشنگري فعاليت‌هاي سياسي نيست.

روز زن است. ما در ايران هستيم. من جزوي از زنان اين كشور هستم. زنان تركمن صحرا هم جزوي از زنان اين كشور هستند. شايد چهره‌هاي اين زنان غير از بي تفاوتي، غير از روزمره‌گي چيز ديگري را نشان ندهند. بي‌دليل نيست. نمي‌خواهم دنبال دليلش باشم. مي‌خواهم بدانم من چه مي‌توانم بكنم؟

روز زن را بهانه كرده‌ام تا بگويم من چه كار مي‌توانم بكنم؟ مني كه در روزمره‌گي كارم غرق شدم و فكر مي‌كنم چرا زنان تركمن سهمي از مديريت مناطق خود ندارند؟ چرا زنان تركمن غرق در روزمره‌گي خود اجازه مي‌دهند همه چيز همينطور كه هست در جريان باشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 14:34  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

 

روز جهاني زن و سهم زنان تركمن؟

 

اما گلدمن:

«آزادی هرگز بر مردمان فرود نخواهد آمد. اين مردمانند که بايد خود را به سوی آزادی بالا کشند.»

 

روز جهانی زن در بسیاری از کشورهای جهان در هشتم مارس برگزار می‌شود.

پیشینه

در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دست‌مزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد.

سال ۱۹۰۷ در دوره‌ای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، به مناسبت پنجاه‌مین سال‌گشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند.

ایده انتخاب روزی از سال به‌عنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار «حق رای برای زنان» مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یک‌شنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا به مناسبت «روز زن» برگزار شود.

در سال ۱۹۱۰، «دومین کنفرانس زنان سوسیالیست» که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین «روز بین‌المللی زن» پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز «اول ماه مه» را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که می‌توانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت‌الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب‌نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید. «دومین کنفرانس زنان سوسیالیست» تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم‌گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد.

بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را به رسمیت شناخت.

۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابان‌های آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر می‌رسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.

سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.

در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.

در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.

سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس به‌عنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته‌هایشان فرا خواند.

از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند.

در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهایی‌بخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سال‌ها، عمدتاً دولت‌ها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» می‌کوشیدند.

در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهایی‌بخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت.

در آمریکا و اروپا، زنان علیه سنن و قیود و قوانین مردسالارانه و احکام اسارت بار کلیسایی بپا خواستند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزه‌نگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینه‌ها پیشروی کند. در تظاهرات هشتم مارس ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند.

در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارس را به‌عنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت.

بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایه‌داری به کشورهای عقب مانده، بخش‌های بزرگ‌تری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.

 

زنان تركمن و روز جهاني زن

زنان تركمن در طول تاريخ زناني بودند كه بسيار پرقدرت و توانمند ظاهر شده‌اند. در طول تاريخ از نظر روابط اجتماعي چندان تفاوتي بين زن و مرد وجود نداشته است. اما با گذشت زمان و به خصوص در چندين سال اخير زن تركمن تنها به عنوان زناني كه صبور و كاري هستند، شناسانده شده است. هرگاه از زن تركمن حرف زده مي‌شود، انگار تنها واژه‌اي كه مي‌تواند آنها را توصيف كند، صبوري‌شان است. آيا زن تركمن در اين سال‌ها واقعا تنها زناني صبور بوده‌اند؟ آيا زن تركمن تنها صبور است و نمي‌توان او را با واژه‌اي ديگر متصف دانست؟ اگر زن تركمن تنها با واژه صبوري متصف مي‌شود، آيا اين سؤال پيش نمي‌آيد كه چرا زن تركمن بايد زني صبور باشد؟ آيا به او ظلم مي‌شود؟ آيا او غير از صبوري خصايص ديگري براي توصيف ندارد؟ .و سؤالات ديگر.

چند سال پيش دو نفر از خبرنگاران كانون زنان ايران(ترانه بني يعقوب و فريده غائب) به تركمن صحرا آمدند و گزارشي(1) از وضعيت زنان تركمن تهيه تهيه كردند؛ هرچند گزارش مذكور يك گزارش توصيفي بود و چندان علمي و كارشناسي شده نبود؛ اما آيا اين گزارش نيز بخشي از واقعيت زن تركمن نبود؟

گزارش اين دو نفر را سطحي مي‌دانم از اين جهت كه تنها به لايه‌هاي سنتي زنان تركمن پرداخته و چندان ريشه‌اي به وضعيت زن تركمن نپرداخته بود. تنها ظواهر را ديده و بر طبق همان ظواهر به قضاوت پرداخته بود. سنت‌ها آن‌گونه كه در اين گزارش ذكر شده بود هميشه دست و پاگير و بد نيست؛ بلكه گاهي اين سنت‌ها به فاكتورهاي جهاني نزديك‌تر است. لباس‌هايي كه از آنها به عنوان لباس‌هايي كه زنان تركمن دوست ندارند بپوشند ياد شده و در مقايسه با مانتو و شلوار از آن به عنوان لباسي دست و پاگير ذكر شده، شايد در نظر عده‌اي اين‌گونه باشد كه نظرشان كاملا محترم است؛ ولي از نظر عده‌اي هم مورد قبول  و دوست داشتني است. در اين گزارش نظر هر دو گروه ذكر نشده بود؛ وانگهي نبايد فراموش كنيم كه اولا گذر از سنت‌ها نياز به پروسه دارد. رسيدن از مانتو بلند و گشاد به مانتو كوتاه و چسبناك پروسه خودش را طي كرد. در ثاني در جهاني كه به پوشش و صنايع دستي و در كل اقوام بها مي‌دهند و سعي در حفظ آن دارند منتها به صورت آشتي با جهان مدرن، لزومي نيست لباس يك قوم از زبان چند زن آن قوم مورد نقد قرار بگيرد. من هدف نويسندگان اين گزارش را درك مي‌كنم كه قصدشان نه نقد لباس بلكه نقد اجبار بين زنان تركمن است. اينكه هستند زنان تركمني كه قصد دارند با مانتو در جامعه حضور داشته باشند؛ اما به خاطر نگاه‌هاي منتقدانه اين كار را نمي‌كنند.

ببينيد الان مشكل زنان تركمن لباس(2) نيست؛ مشكل زني نيست كه به خاطر داشتن اتاق از شوهرش جدا شده.

تمام اين‌ها مشكل است(3)؛ ولي الان و نه، سه سال پيش كه اين گزارش نوشته شد، اين‌ها مسائلي حل شده است. ممكن است چند مورد ديده شود ولي مسأله غالب نيست. الان عروس‌هاي تركمن با خانواده شوهر زندگي نمي‌كنند. يعني اجباري در اين نيست و حتي خانواده‌ها حاضر به استقلال فرزندانشان هستند؛ ولي خود فرزندان گاهي حاضر نيستند.

الان خنده‌دار است كه در مورد اتاق جداگانه، در مورد اجبار در پوشش و مسائلي از اين دست صحبت شود؛ چون خيلي از اين‌ها حل شده است. من منكر وجود استثناها نيستم. حتما مواردي از اين دست كه در اين گزارش به آنها اشاره شده نيز وجود دارند؛ اما غالب اين موارد الان حل شده است.

الان زنان تركمن همانند مردان درس مي‌خوانند. همان امكاناتي كه براي مردان در نظر گرفته مي‌شود براي زنان نيز قائل هستند؛ الان خيلي از مسائل جنسيتي از قبيل داشتن فرزند پسر براي خانواده و ... در بين تركمن‌ها حل شده است. پس:

الان مشكل زنان تركمن چيست؟ چرا هنوز هم آنان تنها موصوف به صفت صبوري هستند؟ زنان تركمن چه سهمي در جامعه جهاني دارند؟ آيا با وجود امكانات برابر براي تحصيل و زندگي كردن، امكانات برابر براي حضور در اجتماع را دارند؟

اينها سؤالاتي است كه اگر به آنها پاسخ داده شود، بسياري از مشكلات سر باز مي‌كنند. به خصوص سؤال آخر كه بايد علمي و اصولي روي آن بررسي كرد.  

فرضيه‌هايي در مورد اين سؤالات دارم كه در نوشته‌هاي بعد به آن خواهم پرداخت.

 

 

 

1- اين گزارش را در اينجا عينا مي‌آورم:

گزارش خبرنگاران اعزامي كانون زنان ايران از تركمن صحرا

 

  “مهم ترين خصوصيت زنان تركمن صبر و شكيبايي آنان است . آنچنان كه همه زنان تركمن آن را مهم ترين ويژگي خود عنوان مي كنند. تا آنجا كه جيلان پس از جدايي از همسرش پنج سال در انتظار بازگشتش چشم به راه بوده و فقط پس از ازدواج دوم همسرش، اميدش را از دست داده است.

او انگشتان ورم كرده و كبودش را به ما نشان مي دهد و مي گويد:” زندگي خودم و دختر كوچكم را از راه قالي بافي مي گذرانم.” تنها آرزوي او داشتن يك اتاق مستقل است. اتاقي كه دمي در آن به دور از نگاه هاي سنگين و پرجمعيت خانواده پدري اش بياسايد…”

 

 كانون زنان ايران- فريده غائب- ترانه بني يعقوب:

جيلان زن 27 ساله اي كه پشت دار قالي نشسته و با گره هاي هنرمندانه اش تارو پود قالي را جان مي بخشد، با چشمان خسته و غمگين توي صورتمان نگاه مي كند و مي گويد:” نمي دانيد زندگي كردن در اين كلاه، آن هم در خانه ي پدري سخت است.”

همه زنان ازدواج كرده تركمن طبق سنت زير چارقد هاي رنگانگشان كلاهي روي سرشان مي گذارند. اين رسم نيز در مورد زنان مطلقه صدق مي كند و جيلان مطلقه نيز از اين رسم مستثني نيست.

روبرويمان نشسته، زل مي زند به چشمهايمان و بعد از چند لحظه مكث از زندگي اش، آرزوهاي برباد رفته اش و ناكامي هايش مي گويد. او از اينكه يك زن مطلقه تركمن است اما همچنان در خانه پدري مجبور است كلاه زنان ازدواج كرده را به سر بگذارد غمگين است و غمگين از ننگ جدايي در ميان تركمن ها.

جيلان فقط چهار ماه با شوهرش زندگي كرد . اما اكنون مجبور است كودك هشت ساله و نگاه سنگين مردم و خانواده اش را به دوش بكشد.

او با چشمان مرطوب نگاهمان مي كند و مي گويد:” زنان تركمن بعد از ازدواج مجبورند در خانه پدر شوهر زندگي كنند و فرمانبر مادر شوهر و اقوام شوهر باشند. زناني كه از اين سنت سرپيچي كنند از فاميل و خانواده طرد شوند.”

جيلان نيز مانند ساير زنان تركمن بر اين رسم گردن مي نهد و به خانه پدر شوهر مي رود . اما در آنجا مورد شكنجه اقوام شوهر قرار مي گيرد و با كوچك ترين اعتراض به خانه پدري فرستاده مي شود.

مي پرسيم:” مگر تو چه تقاضايي از شوهرت داشتي كه با اين سرعت از سوي او طرد شدي؟” چارقدش راروي سرش جابه جا مي كند و سرش را پائين مي اندازد: ” من فقط يك خانه كوچك مستقل از او مي خواستم. آن هم به خاطر عذاب هايي كه در آنجا مي كشيدم وگرنه هرگز اعتراض نمي كردم.”

مهم ترين خصوصيت زنان تركمن صبر و شكيبايي آنان است . آنچنان كه همه زنان تركمن آن را مهم ترين ويژگي خود عنوان مي كنند. تا آنجا كه جيلان پس از جدايي از همسرش پنج سال در انتظار بازگشتش چشم به راه بوده و فقط پس از ازدواج دوم همسرش، اميدش را از دست داده است.

او انگشتان ورم كرده و كبودش را به ما نشان مي دهد و مي گويد:” زندگي خودم و دختر كوچكم را از راه قالي بافي مي گذرانم.” تنها آرزوي او داشتن يك اتاق مستقل است. اتاقي كه دمي در آن به دور از نگاه هاي سنگين و پرجمعيت خانواده پدري اش بياسايد.

اما ننگ طلاق تنها مشكل زنان تركمن نيست. در بين تركمن ها ازدواج زن تركمن با يك غير تركمن كه خود آن را فارس مي خوانند، تقريباً محال است و زناني كه

اين سنت را زير پا مي گذارند در خوشبينانه ترين حالت حداقل تا پنج سال از ميان اقوام و خانواده و مردم شهرستان طرد مي شوند.

به جميله جوان بيست و ساله كه سال گذشته در جشنواره خوارزمي رتبه سوم طراحي يك نرم افزار كامپيوتري را به خود اختصاص داده، مي گوييم:” تو كه يك دختر تحصيلكرده هستي قطعاً به ازدواج با يك غير تركمن فكر كرده اي ؟ در پاسخ مي گويد:” تو را به خدا اين حرف ار نزنيد. دلم نمي خواهد پدر و مادرم را كه اين همه سال زحمتم را كشيده اند براي هميشه از خود برنجانم. فكر مي كنم مي توانم بر قلب و احساسم پا بگذاريم اما بر سنت هايم نه”.

با تعجب مي پرسيم:” يعني مي خواهي بگويي حاضري به يك ازدواج بدون علاقه بر سر اجبار به خاطر سنت هايت تن دهي؟” خيلي جدي مي گويد:” اگر در ميان تركمن ها مرد مناسبم را بيابم، ازدواج مي كنم و گرنه براي هميشه از ازدواج چشم پوشي خواهم كرد.”

دلايلي كه برخي دختران تركمن اجازه ازدواج با غير خود را محال مي دانند طرد شدن از خانواده پدري، انگشت نماشدن در شهر، حفظ سنت ها و زبان مادري و عدم تناسب فرهنگي با ساير اقوام است.

اما زناني هم در اين ميان اين رسم را ناديده مي گيرند. گلين زن 30ساله تركمن كه سنت ازدواج با خودي ها را زير پا گذاشته و به قول خودشان با يك فارس ازدواج كرده بعد از سال ها زندگي با شوهر غير تركمن همچنان انگشت نماي مردم شهرش است.

پدر گلين بعد از سپري شدن پنج سال از ازدواج دخترش حاضر به پذيرش او شده اما همچنان اقوام او حاضر نيستند او را مانند گذشته بپذيرند.

گلين هرچند از زندگي با همسرش رضايت دارد اما از رنج ها و عذاب هايش برايمان مي گويد و اينكه اگر دوباره به سال هاي قبل بازمي گشت پا روي احساساتش مي گذاشت و با يك مرد تركمن ازدواج مي كرد.

مي گويد: برايم خيلي سخت است كه ناديده گرفته شوم.”

گلين و زناني مثل او هرچند اندك در شهرانگشت نمايند. آنچنان كه راهنماي ما هنگام عبور از خيابان هاي بندر تركمن منزل آنها را به ما نشان مي داد و مي گفت :”اينجا زناني زندگي مي كنند كه با يك فارس ازدواج كرده اند”

جرن دختر پرشور و پر هياهوي بندر تركمن است. او كه 23سال دارد در اين باره مي گويد: هرچند من در شهر ديگري درس مي خواندم و خواستگاران زيادي از غير تركمن ها داشتم اما به دليل مخالفت اقوام با وجود دلبستگي هاي عاطفي از اين كار منع شدم. چرا كه در ازدواج فقط دختر و پسر مطرح نيستند بلكه هركدام فرهنگي خاص را به دنبال دارند و هيچ فرهنگي با فرهنگ تركمن همخواني ندارد.”

مي پرسيم اما ما همه ايراني هستيم و شباهت هاي فرهنگي بي شماري داريم. بي صبرانه به ميان حرفمان مي پرد و مي گويد: “من يك دختر دو ساله دارم، اگر با يك غير تركمن زندگي مي كردم تكليف زبان مادري ام چه مي شد؟

همه زنان تركمن اينگونه نمي انديشند و برخي از رسومشان را دست و پا گير و مانع پيشرفت هاي اجتماعي اشان تلقي مي كنند. آنچنان كه زليخا زن 33 ساله و فعال امور زنان كه به دعوت او به اين شهر رفته بوديم در اين باره مي گويد: برخي از اين سنت ها هرچند داراي كاركردهاي اجتماعي مفيد براي اقوام تركمن هستند، اما براي زنان محدود كننده اند.”

 

يك روز كه با زليخا در يكي از خيابان هاي اصلي بندر تركمن قدم مي زديم برخورد ناگهاني او با مردي، حيرت زده مان كرد او ناگهان چارقد بلندش را روي صورتش انداخت و با صدايي آرام احوالپرسي كرد و ما را به آن مرد معرفي كرد. وقتي با تعجب دليل اين رفتار او را جويا شديم باخنده روبه ما گفت:” اين آقا برادر شوهر بزرگ من است و اين رسم ماست كه در برابر اقوام بزرگ شوهر به خاطر احترام به آنها سكوت كنيم و رويمان را بپوشانيم.”

زليخا برايمان از زماني گفت كه براي كاري به خارج از شهررفته بود و چون منزل خودشان تلفن نداشت مجبور به تماس تلفني با برادر شوهرش مي شود تا پيغام مهمي را به شوهرش برساند.

او با خنده مي گويد:” سه ساعت تمام زنگ مي زدم و چون برادر شوهرم گوشي را بر مي داشت مجبور به قطع تلفن مي شدم. اما در نهايت سنت شكني كردم و خيلي سريع پيغامم را آن هم به اشتباه به برادر شوهرم رساندم و بلافاصله تلفن را قطع كردم.”

زليخا گلايه مندانه ادامه داد: “از آن به بعد به عروسي سنت شكن و پررو مشهور شدم كه روي خود را مي گيرد، اما حرفش را مي زند.”

برخي اززنان تحصيلكرده تركمن به خاطر ماهيت كارشان مجبور به مسافرت به بيرون از استان شان هستند، اما آنها بدون همراهي شوهر هرگز اجازه خروج ندارد و اگر در سفري شوهر قادر به همراهي شان نباشد، آن سفر قطعاً لغو خواهد شد.

اگر زني شوهر دار در اين ميان سنت شكني كند و به تنهايي به سفر برود ، پيامدش ، روزها مشاجره است.

ازدواج هاي درون گروهي برخي سنت ها در ميان تركمن ها آنقدر ريشه دوانده كه كمتر زن تركمني فشار اجتماعي آن را احساس مي كند و حاضر به زير پا گذاشتن آنهاست.

عايشه پزشك تركمن اين شهر نيز اين سنت ها را مفيد و داراي كاركرد ذكر مي كند . پيامد هاي نفوذ اين سنت در ميان زنان و دختران تحصيلكرده تركمن نيز به دليل پيامد هاي اجتماعي و فرهنگي آن نقشي پر رنگ دارد.

تركمن ها از اختلاط رسم و رسوم خود با غير خودي ها پرهيز مي كنند چرا كه خواهان حفظ سنت هاي ناب تركمن هستند و درباره ازدواج با ساير اقوام نيز اينچنين مي انديشند و آن را موجب اضمحلال فرهنگ خود تلقي مي كنند.

وقتي از پدر و مادر هاي تركمن درباره اين رسم و رسوم به ويژه ازدواج هايشان مي پرسيم حتي يك لحظه هم فكر نمي كنند و مصرانه مي گويند: “اين رسم ماست.”

حتي عزيز مرد 33 ساله تركمن حاضر نيست به ازدواج دختر كوچكش با يك مرد غير تركمن بيانديشد. اين افكار نه فقط در نسل قديم بلكه در ميان جوانان كاملاً پذيرفته شده است.

***

در ابتداي ورودمان به بندر تركمن لباس هاي زيبا و رنگانگ زنان تركمن توجه امان را جلب كرد.

پيراهن هاي بلند كه گويي براي هواي گرم و شرجي بندر تركمن طراحي شده اند. اما زنان تركمن به ويژه دختران جوان اين گونه فكر نمي كنند و با اين نظر كاملاً مخالف اند. آنها نوع پوششان را يكي از مشكلات اصلي خود عنوان مي كنند. حفظ پوشش تركمن و اصالت آن در ميان تركمن ها بسيار حائز اهميت است و استفاده از پوشش هايي مثل مانتو و شلوار غير قابل پذيرش است. زني كه در شهر پوششي غير از تركمن دارد با تمسخر ديگران روبرو مي شود . چرا كه در ميان تركمن ها پوشش غير سنتي، پوشش اقوام فارس تلقي مي شود.

 بسياري از زنان تركمن دليل مخالفت خود براي استفاده از لباس سنتي شان را قابل پذيرش نبودن آن در ميان غير تركمن ها عنوان مي كنند. برخي از اين زنان از تجارب خود در ساير شهرها و نگاه اطرافيان درباره پوششان مي گويند. بيش از از نيمي از زنان تركمن كه فعاليت اجتماعي دارند اين نوع پوشش را بازدارنده تلقي مي كنند و ترجيح مي دهند از لباس معمول – مانتو و شلوار- استفاده كنند.

2- در مورد لباس دختران تركمن نيز مطلبي قبلا در يكي از سايت‌ها نوشته بودم كه بعدا در اين قسمت مي‌آورم. توضيح: من به عنوان يك روزنامه نگار كه هيچ گونه تعصبي ندارم دوست دارم اين لباس‌ها با جهان مدرن آشتي كنند نه اينكه به عنوان يك پوشش دست و پاگير معرفي شوند.

3- در بخشي از خراسان در جرگلان و چند بخش ديگر در همان اطراف، زنان تركمن در شرايطي زندگي مي‌كنند كه از حداقل حقوق محروم هستند. بسياري از اين چيزهايي كه در اين گزارش آمده در همان جا صدق مي‌كند. الان به جرأت مي‌شود گفت كه در آن قسمت‌ها و شايد بعضي از بخش‌هاي كلاله زناني وجود دارند كه از تحصيل محروم هستند. به نظر من مي‌توان زنان تركمن را به دو بخش تقسيم كرد. بخشي كه از حقوق ظاهري تقريبا مساوي با مردان برخوردارند و بخشي كه از اين حقوق محروم هستند. اين بخش نسبت به آن بخش كمتر است؛ ولي وجود دارند و مطالعات جامع و كارساز روي آن مناطق بايد صورت بگيرد. هر كدام از اين دو تقسيم بندي، صورت مسأله‌اي دارد. بايد با طرح مسائل هر كدام به حل آن پرداخت. مطالعات در رابطه با زنان ترکمن و آسيب شناسي آن در اين مناطق به خصوص در خراسان  لازم است.

 

 * این مطلب کمی دیرتر آن زمانی که قرار بود در وبلاگم گذاشته شد به این دلیل که  روز هشتم مارس و حتی چند روز بعدش در وبلاگم به هیچ عنوان ثبت نمی شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 18:0  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

مراسم يا رمضان در تهران؟!

ماه رمضان براي هر مسلماني فرصتي است كه در آن علاوه بر تهذيب روح خود، با انجام يك‌سري آداب و مراسم فرصت ديدن همديگر و محبت كردن به همديگر را هم داشته باشد. در بين تركمن‌ها، در اين ماه دو شب را براي شادي و ديد و بازديد  و كنار هم بودن در نظر گرفته‌اند. اين دو شب يكي شب چهاردهم ماه رمضان يعني مراسم يارمضان و ديگري 27 رمضان يعني شب قدر است. هركدام از اين دو روز داراي آداب خاص خود مي‌باشد. اما چيزي كه فراتر از اين آداب مي‌توان به آن نگاه كرد، وجود نوعي صميميت و همدلي در اين آداب و مراسم است. از اين منظر به اين آداب و رسوم تنها به عنوان يك مراسم ديني نمي‌توان نگاه كرد؛ بلكه فراتر از آن در چهارچوب رسوم اجتماعي قرار مي‌گيرند كه در بطن آن تقويت ارتباطات و همدلي‌ها مطرح است و دين بهانه‌اي براي برقراري چنين روابطي است. مثلا در مراسم يارمضان علاوه بر خدا قوت دادن به مردم براي عبادت در اين ماه، در بطن آن كمك به نيازمندان نيز مطرح است و در كنار آن ديد و بازديد و  به مرور زمان با اضافه شدن بازي‌هاي مخصوص خود به نوعي ارتباط صميمي و دوستانه هم تبديل شده و فرصتي براي شادي كردن در قالب يك رسم را فراهم آورده است. به همين دليل است كه اين آداب و مراسم به مرور از آن قالب ديني هم فراتر رفته و به عنوان يك رابطه و قرارداد اجتماعي نيز تلقي مي‌شوند و چه كساني كه متدين باشند و چه نباشند به اين مراسم پايبند هستند. به عنوان مثال تركمن‌هاي گرگان هر سال چه آناني كه مقيد به مذهب هستند و چه آناني كه نيستند، مراسم يا رمضان را برگزار كرده و در آن شب دور هم جمع مي‌شوند. چيزي كه در اين جمع شدن وجود دارد، نفس يادآوري آن مراسم خاص مذهبي، ايجاد نوعي ارتباط و نيز به وجود آمدن همدلي است. تركمن‌ها كه در اقليت مي‌باشند با اين مراسم مي‌توانند با همديگر ارتباطات بيشتري برقرار كنند و بيشتر همديگر را بشناسند. در اين شناخت‌ها و ارتباطات هم فوايد بسياري نهفته است كه در اينجا قصد ندارم به ذكر آن بپردازم.

اين رسوم به قدري قوي هستند كه بسياري از تركمن‌هايي كه به خارج از كشور رفته‌اند به خصوص در سوئد آن را اجرا مي‌كنند. باخبر شدم كه در سوئد تركمن‌ها مراسم شب قدر را برگزار مي‌كنند. اين مراسم ممكن است ديني نباشد؛ ولي باعث مي‌شود رسومي كه خود تركمن‌ها براي اين روز در نظر گرفتند اجرا شود. اجرا شدن اين رسوم به خودي خودي ارزش محسوب نمي‌شود؛ اما آنچه كه آن را با ارزش مي‌كند اين است كه با اجراي اين رسوم يك نوع حس مشترك نسبت به فرهنگ و آداب قومي ايجاد مي‌شود و اين باعث حفظ فرهنگ و آداب يك قوم مي‌شود.

اما چيزي كه من را  متأسف كرد اين است كه در تهران تركمن‌ها كاملا از هم بيگانه‌اند. در حاليكه در اين شهر تركمن‌هاي بسياري وجود دارند؛ اما انسجام لازم را براي گرد هم آمدن در يك مراسم را ندارند. تنها چند سال پيش گويا جمعيت‌ تركمن‌هاي مقيم تهران اقدام به برگزاري مراسمي در شب يا رمضان كرده است.

شك نيست حركت‌هايي كه جمعيت تركمن‌هاي مقيم تهران در چند سالي كه فعال بود انجام داد، قابل تحسين و غير قابل انكار است.

حركت‌هايي كه با حضور فعال فردي چون دكتر پيكر با انسجام انجام مي‌شد؛ ولي اين حركت‌ها چندان نپاييد و به جاي اينكه به بالندگي برسد به دوره افول خود رسيد. بي‌ترديد دكتر پيكر در اين مسير و در راه انداختن و پويا نمودن اين جمعيت سختي‌هاي فراواني كشيد و از جان و دل مايه گذاشت؛ اما آنچه كه جاي سؤال است اينكه چرا چنين حركتي رو به افول رفت و نتوانست با جذب افراد بيشتر به حيات خود ادامه دهد؟ شايد دكتر پيكر بتواند به اين سؤال پاسخ دهد؛ اما در تماسي كه با وي گرفتم، وي فرصت صحبت نداشتند و تماس‌هاي بعدي هم نتيجه‌اي نداد.

حركت خوبي كه دكتر پيكر آغاز كرد، بايد ادامه مي‌يافت و حتي مي‌توانست از دل اين و يا در كنار اين گروه‌هاي ديگري بزايد و باعث پويا شدن تركمن‌هاي مقيم تهران شود؛ زيرا در دل اين نهادهاي خودجوش فكري و فرهنگي است كه مي‌توانيم به دور از تعصب و دگم ‌انديشي به بارور شدن فرهنگ و زبانمان كمك كنيم.

دكتر پيكر در يك مصاحبه‌اي گفته بود که" نیروهاي جدید و با فکر و ایده نو بیایند و این راهمان را ادامه دهند"؛ اما آيا راهي كه دكتر پيكر آغاز كرد ادامه يافت؟ آيا دكتر پيكر و هركس ديگري كه براي مدتي در جمعيت فعال بود و اكنون نمي‌خواستند فعاليت كنند، نبايد كاري مي‌كردند كه ايده‌هاي نو بيايند و سكان اين جمعيت را آنها به دست بگيرند؟

چرا ايده‌هاي نو در اين چند سال به جاي فعال كردن جمعيت و يا هر نهاد فرهنگي و فكري ديگر، آن را به نيستي دچار كردند؟ آيا در ميان تركمن‌هاي تهران ايده‌هاي نو وجود نداشت؟ اين سؤالي نيست كه تنها از دكتر پيكر مي‌پرسم بلكه سؤالي است كه از تمام تركمن‌ها مقيم تهران كه بيشتر آنها تحصيل كرده هستند مي‌پرسم.

آيا ما نمي‌توانيم غير از همايش‌هايي كه برگزار مي‌شود، سالي يك بار صميمانه دور هم جمع شويم؟ و در اين جمع شدن‌ها  با هم تبادل اطلاعات كنيم؟ در مورد غناي فرهنگ و زبانمان گفتگو كنيم؟ شعر بخوانيم و بسياري از مسائل فرهنگي‌مان را در يك فضاي صميمي مطرح كنيم؟

شايد بهترين بهانه براي ايجاد چنين فضاي صميمي شب يارمضان مي‌باشد.

عدم وجود جمعيت و يا يك تشكل منسجم باعث شده كه عملا برگزاري چنين مراسمي ممكن نباشد.

اكنون تركمن‌هاي تهران كه تعداد آنها كم نيست، در شرايطي به سر مي‌برند كه به نوعي حل شدن در فرهنگ غالب رسيده و حتي زبان را هم دارند فراموش مي‌كنند. بايد قبول كنيم كه بسياري از مظاهر فرهنگي به مرور رنگ تبديل مي‌گيرند؛ اما آنچه كه مي‌تواند بحران تلقي شود نابودي "انه ديل" است. چنين چيزي يعني نابودي فكري يك قوم به عنوان مدعي آن قوم بودن.

اگر چنين روندي ادامه پيدا كند روزي فرزندان ما هنگام معرفي خود به جاي اينكه بگويند من تركمنم، خواهند گفت: من تهراني هستم كما اينكه چنين چيزي را در چند نفر مشاهده كردم. غرض از گفتن اين مثال اين نيست كه بگويم تركمن بودن به ذاته ارزش حساب مي‌شود و يا تهراني بودن بد است بلكه معتقدم آنچه كه ارزش محسوب مي‌شود انسانيت است و اخلاق؛ اما آيا نابود كردن يك فرهنگ و زبان كه اتفاقا جزو ثروت محسوب مي‌شود به خاطر ناداني خودمان نوعي كوته فكري نيست؟ نوعي ظلم به خود و ريشه گرفته از ناداني‌مان نيست؟

حيف نيست فرزندان ما از دانستن زبان مادري خود و يك زبان ديگر محروم شوند؟ آيا محروم كردن فرزند از دانستن يك زبان ديگر دليل بر ناداني نيست؟ خطري كه بسياري از تركمن‌هاي خارج از تركمن صحرا را تهديد مي‌كند. و اين جمع‌هاي صميمي غير از مراسمي كه به مناسبت‌هايي چون تولد مختومقلي و ... برگزار مي‌شود، مي‌تواند نقشي چون يگانگي با زبان و فرهنگ خود را ايجاد كند و نوعي تشويق نيز براي نسل‌هاي جوان‌تر باشد.

آيا زمان آن نرسيده كه " مردي از خويش برون آيد و كاري بكند"؟

مي‌دانيم كه انجام چنين چيزي كار سختي است؛ اما اگر شروع شود كم كم لذت اين دور هم جمع شدن‌ها و لذت ياد گرفتن از اين ارتباطات، ما را به ادامه آن تشويق خواهد كرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:48  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

تضاد

گميشان زادگاه من است و من آنجا را بي‌ترديد دوست دارم؛ چون اگر دوست نداشتم از كنار دردهايش به راحتي مي‌توانستم رد شوم. اما با اين حال وقتي مي‌گويم دوستش دارم فكر مي‌كنم ادعايي بيش نيست؛ چون فكر مي‌كنم وقتي كاري نمي‌توانم در حقش انجام دهم اين دوست داشتن به هيچ دردي نمي‌خورد.

من دردهاي شهرم را مي‌دانم و مي‌شناسم و براي اينكه زجر نكشم مي‌نويسم؛ اما نوشتن فايده‌اي ندارد و وقتي بي‌فايده بودن اين همه نوشته را مي‌بينم تسليم مي‌شوم. دردهايش را مي‌بينم و به آرمان‌شهرم فكر مي‌كنم. من شهرم را دوست دارم. من صحرا را دوست دارم. دوست دارم صحرا پيشرفت كند و در عين حال آن را سراسر جهان با نمادهايي چون اسب، پوشش، صنايع دستي و... بشناسند.

اين روزها كمي سردرگمم. هر وقت از صحرا برمي‌گردم دچار اين تضاد مي‌شوم. زندگي براي من مثل تماشاي جريان رود است كه هر لحظه مي‌گذرد. ميدانم كه نمي‌توان جلو جريان رود را گرفت. زندگي هم مي‌گذرد و مي‌دانم كه مي‌گذرد و از اينكه هنوز درگير خودم ومشكلات صحرا هستم زجر مي‌كشم. من يك زن تركمنم كه دوست داشتم خبرنگار بشوم. خبرنگاري را از بچگي دوست داشتم؛ ولي هرگز به ذهنم هم نرسيده بود كه شرايط من را به اين سمت سوق دهد و طوري به اين حرفه علاقمند بشوم كه بخواهم در آن بمانم و حتي دنبال حرفه‌اي شدن بروم. الان در تهران هم مي‌نويسم. براي كاستي‌هاي اينجا هم مطلب نوشتم و باز هم مي‌نويسم. در مورد وضعيت اجتماعي و اقتصادي كشور هم نوشتم؛ اما وقتي مي‌نويسم صحرا به من نهيب مي‌زند. وقتي شعر فارسي مي‌نويسم شعر تركمني هم به من نهيب مي‌زند. من به شعر فارسي تسلط بيشتري دارم ولي تركمني هم مي‌توانم بنويسم و احساس مي‌كنم مي‌توانم به تركمني هم مسلط شوم. دوستان زيادي از من خواسته و انتقاد كرده بودند كه چرا فقط به فارسي شعر مي‌گويم. من هم به آنها لبيك گفتم و اشعار تركمني‌ام را در وبلاگي به نام آق‌مايه گذاشتم. حالا انتظار دارم اين دوستان منتقد كه ناراحت بودند كه چرا از اشعار فارسي من اين همه با به به! و چه چه! ياد مي‌كنند به اين وبلاگ سر بزنند و من را خوشحال كنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 16:38  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

جدال‌هاي ناگزير

 

گميشان زادگاه من است. مي‌گويم دوستش دارم، مي‌گويم گاه‌گاهي دلم برايش تنگ مي‌شود، مي‌گويم گميشان شهري تاريخي است، مي‌گويم گميشان مردماني دارند.... ولي انگار دروغ مي‌گويم، انگار فقط حرف مي‌زنم.  وقتي مي‌روم اندوهم ياراي ماندن نمي‌دهد. حتي از نفس كشيدن در هواي پاكش لذت نمي‌برم. فكر مي‌كنم چرا مردم به اين وضعيت راضي شده‌اند و از آن گذشته چقدر شاكرند!

بهترين خاويار جهان كه با دستان تلاشگر مردمان اينجا به بازارهاي جهاني مي‌رود، هيچ تأثيري در وضعيت زندگي مردمان گميشان نداشته است.

درياي خزر براي اينجا موهبتي نداشته است. سخاوت خزر مردمان اينجا را روز به روز فقيرتر و قانع‌تر كرد؛ اما اگر خزر نبود چه مي‌شد؟

خزر زيباي من هميشه در من است، جزوي از خاك من كه گاه موج‌هايش را در وجودم احساس مي‌كنم. اما گاه آرزو مي‌كنم كاش خزر نبود تا .............

مي‌گويند؛ صيد بي‌رويه و قاچاق ماهي خزر را در معرض تهديد قرار داده است. مي‌گويند گميشاني‌ها با صيد بي‌رويه ماهي خزر را نابود مي‌كنند. اما از خودشان نمي‌پرسند گميشاني‌ها اگر صيد نكنند چه‌كار كنند؟ به اين سؤال پاسخ دهند تا بدانند كه گميشاني‌ها از خزر چطور محافظت مي‌كنند و هرگز تن به خطر رفتن به دريا در سرما و گرما نمي‌دهند. صيد ماهي سخت‌ترين كاري است كه مي‌توان متصور شد آن هم در شرايط خاص درياي خزر در گميشان.

به اين سؤال پاسخ دهند تا بدانند چطور خزر و گميشان در آغوش هم آرام مي‌گيرند و اين جنگ ناگزير بين آنها تمام مي‌شود. اين دو همديگر را دوست دارند، اين دو به هم عشق مي‌ورزند اما چگونه جدال‌ها را ناگزير مي‌كنند، اما هيچ...... اين جدال‌هاي ناگزير روزبه روز هر دو را در بهتي عميق فرو مي‌برد.

ديگر خزر نايي ندارد؛ اين را مي‌توانم بو بكشم. بويش مغزم را سوراخ مي‌كند؛ مي‌پرسم چرا خزر من بايد اينطوري بشود؟

خاويار گميشان و الان با برند گلستان بهترين خاويار جهان است و اكنون در معرض تهديد قرار گرفته است؛ چطور بهره‌هاي بسياري از اين خاويار برده شد؛ ولي هرگز هيچ تأثيري در اقتصاد منطقه نداشت. اكنون خاويار گميشان هم تهديد شده است و ميزان استحصالي كه براي ايران و گميشان از درياي خزر در نظر گرفته شده ناچيز است. اين تهدي طوري جدي شد كه تاجران خاويار در سراسر جهان را نيز نگران كرد.به طوري كه دو سال پيش تاجران خاويار از چند كشور جمع شدند تا با سرمايه گذاري خود راهي براي نجات خاويار گميشان بينديشند. گزارش مبسوطي ز آن نشست كه دريكي از دفاتر استانداري استان گلستان با حضور معاون مالي استانداري تشكيل شد در هفته‌نامه همزيستي چاپ كردم.

همه كساني كه در اين عرصه تجارت مي‌كردند به قدري نگران بودند كه مي‌گفتند بايد توليد خاويار در اينجا ادامه پيدا كند و قرار شد درياچه‌اي مصنوعي با سرمايه‌گذاري كساني كه حضور داشتند ايجاد و درآنجا به پرورش ماهيان خاوياري پرداخته شود كه در آن ئجلسه موسوي معاون استاند چنان گفت كه همه چيز عالي است و از همين حالا مي‌توانيد كار را شروع كنيد كه ما خبرنگاران ريز خنديديم و گفتيم سنگ بزرگ علامت نزدن است؛ اما مهمانان كه با اين ضرب‌المثل آشنايي نداشتند فكر كردند اينجا برنامه‌ها چقدر زود پيش مي‌رود و الان بعد از دو سال حتما فهميدند جلسات در اينجا گاهي فقط در حد جلسه است.

باري از گفتن اينها منظورم اين بود كه خاويار گميشان آنقدر ارزش داشت كه خيلي‌ها از قبل تجارت با آن به ثروت هنگفتي رسيده بودند و الان با تهديد شدن آن، راه‌هايي طولاني را از كشورهاي مختلف آمده بودند تا به نجات آن بينديشند؛ اما اين خاويار براي توليد كننده‌‌اش چيزي نداشت غير از بدبختي؛ براي خزر هم غير از اسم اعتباري نياورد بلكه بلاي جانش شد تا روز به روز مورد هجوم بيشتر واقع شود.

در آن جلسه مثل ساير جلسات كه هميشه دنبال مقصر مي‌گردند، در نهايت مقصر اصلي نابودي خزر، گميشاني‌ها شدند كه فرهنگ استفاده از دريا را نمي‌دانستد. اين را رييس سازمان جهاد كشاورزي در آن جلسه گفت و من از اين حرفش برآشفته شدم و به عنوان يك خبرنگار متعهد گفتم كه شما چطور دم از فرهنگ مي‌زنيد درحاليكه لوازم فرهنگ را به آن منطقه نبرده‌ايد؟ به حديثي از پيامبر اشاره كردم و گفتم:" نزديك است كه فقر به كفر منجر شود" من مصداق اين حديث را در منطقه مي‌بينم. و بسياري از خبرنگاران از صحبت‌هاي من حمايت كردند و در نهايت بعد از يك بحثي نه چندان طولاني رييس سازمان جهادكشاورزي گلستان رضا داد كه اين مسأله مثل قضيه مرغ و تخم مرغ است. يعيني اينكه هم لوازم فرهنگ بايد برود و هم مردم نبايد به خودشان اجازه دهند بي‌فرهنگي كنند.

  اما هيچ اتفاقي رخ نداد و گميشاني‌ها باز دل به دريا سپردند؛ دريايي كه در اين جدال‌هاي ناگزي روز به روز كاسته شده بود و از آنطرف سيلي‌هايي بر مردم اين شهر زده بود و گاه قبول كرده بود كه شمشيرش مي‌تواند جان جوان‌هايي را بگيرد كه براي مبارزه با فقرشان پا در اين جنگ مي‌گذارند.

 

الان بايد بروم و براي نشريه‌اي كه كار مي‌كنم، سرمقاله بنويسم. ادامه مطلب را شايد امروز اگر وقت شد و شايد فردا بنويسم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:49  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

قلب من

ديروز از تركمن صحرا برگشته‌ام. تركمن صحرايي كه وقتي آنجا مي‌روم فقط لحظه ورودم شوق ديدار آنجا خوشحالم مي‌كند و بعد قدم از قدم كه برمي‌دارم گويي چيزي در قلبم فرو مي‌رود كه نمي‌توانم بيشتر از چند روز در آنجا دوام بياورم. واقعا از ديدن وضعيت صحرا قلبم درد مي‌كند.

تمام دردهايم را جمع كرده بودم و با خودم به تهران آوردم. ديروز وقتي كه به راننده اتوبوس كرايه‌اش را كه 100 تومان بود، دادم درد صحرا را بيشتر احساس كردم. شايد بگويي درد صحرا با پرداخت كرايه چه ارتباطي دارد. ربطش اين است كه من وقتي به صحرا مي‌روم آنقدر درگير مشكلات آن مي‌شوم كه كوچكترين چيز برايم داراي ارزش مي‌شود.

وقتي مي‌خواهم در صحرا به راننده اتوبوس كرايه پرداخت كنم سعي مي‌كنم اسكناس‌هاي نوتر را پرداخت كنم و در عوض اسكناس‌هاي كهنه‌تر و مچاله شده را نگه مي‌دارم تا به رانندگان تهران پرداخت كنم. اين كار چيز مهممي نيست اما حتي دوست ندارم دست مردم صحرا اسكناس‌هاي كهنه و مچاله شده باشد. دوست دارم آنقدر گردش پولي ايجاد شود كه هيچ اسكناس مچاله شده و درب و داغوني دست مردم نباشد. هرچند هرگز دوست ندارم دست مردم ايران با اين همه منابع در جيب‌هايشان اسكناس‌هايي باشد كه ديگر نبايد باشند.

از اتوبوس پياده شدم و از خط عابر رد شدم؛ ولي درد صحرا عذابم مي دهد .....

سوار ميني بوس مي‌شوم؛ گرماي طاقت فرسايي حاكم است؛ اما چاره‌اي غير از تحمل ندارم. تا بندر سعي مي‌كنم با سپردن صورتم به باد گرمي كه كه از شيشه پنجره مي خورد خودم را تسلا بدهم و خوشحال باشم از اينكه كنار پنجره نشسته‌ام و عرقم دارد با بادي كه به صورتم مي‌خورد خشك مي‌شود.

به بندر مي‌رسم. مي‌دانم كه بندر هميشه يكنواخت بوده و چيزي بر بار زيبايي آن افزوده نشده است. بر خلاف انتظارم تاكسی كه سوار شدم تميز بود و كولر داشت و راننده‌اش حاج‌آقاي تركمن مرتبي بود كه با احترام با مسافر برخورد مي‌كرد. اين صحنه به قدري خوشحالم كرد و آرزو كردم كاش تمام تاكسي‌هاي اين شهر اينچنيني باشند. آرزو كردم كاش مردم اين شهر از ديدن تاكسي يا هر وسيله‌اي كه در تابستان مجهز به وسايل خنك كننده نباشند، تعجب كنند نه اينكه روز به روز بر بار تحملشان بيفزايند.

نرسيده مي‌دانستم كه وقتي به ايستگاه گميشان در بندرتركمن برسم، قلبم مثل هميشه جريحه‌ دار خواهد شد و به خودم خواهم گفت: چرا هنوز من نسبت به اينجا و اين صحنه واكسينه نشده‌ام؟

سعی خواهم کرد این صحنه ها را نبینم اما می بینم. چاره ای غیر از دیدن ندارن تا قلبم بیشتر بگیرد و اندوهی در وجودم آشیانه کند که تا برگشتن به تهران همچنان باشد و تا چند روز که به مشکلات خاص اینجا عادت کنم همچنان در وجودم سوسو بزند.

تنها همين نقطه شهر مي‌تواند فريادكش رنج و بدبختي و فقر باشد. نقطه‌اي كه آنطرفش گميشان و اينطرفش بندرتركمن است. نقطه‌اي كه وقتي آْنجا مي‌ايستم انگار تمام بدبختي‌ها و فقرهاي اين مردم روي سرم آوار مي‌شود. فريادي در گلويم شكل مي‌گيرد؛ فريادي كه هرگز به جيغ تبديل نشد؛ بلكه گزارش‌هايي شد كه در هفته‌نامه های محلي چاپ كردم و در نهايت هيچ تأثيري نداشت. هركس مشكل اينجا را بر گردن ديگري انداخت و در نهايت ياداشت‌ها و گزارش‌هايي كه براي اينجا نوشتم، چونان پتكي بر سرم خورد ...

 فكر مي‌كنم چقدر نوشته‌هاي ما بي‌تأثيرند. فكر مي‌كنم اگر جيغ بكشم حتي مردم خودم اين جيغ‌ها را نخواهند شنيد. مردمي كه اينجا زندگي مي‌كنند به اين صحنه‌ها عادت كردند و اگر من جيغي بكشم غيرعادي خواهد بود. فكر مي‌كنم چطور مي‌توان چشم‌هاي آنها را از اين عادت ها پاك كرد؟ فكر مي‌كنم چرا اين غيرعادي‌ها، اين ناخواستني‌ها عادي شده‌اند و روز به روز اين مردم در آن حل مي‌شوند و انگار نه انگار كه اين سهم ما نيست. این سهم ما نیست: من این را اینجا فریاد می کنم. می دانم فریادم در کوه درونم به خودم برمی گردد.

مي‌نويسم ولي مي‌دانم كه اين نوشتن‌ها غير از نجواي دروني‌ام با خودم نيست و هيچ تأثيري ندارد.

 به جاي جاي بندرتركمن نگاه مي‌كنم؛ شهري كه مي‌تواند زيبا باشد اما نيست. شهري كه انگار در بهت خود فرو رفته و انگار اين بهت جزوي از وجودش شده و خيال بيرون آمدن ندارد.

صحراي من زيباست؛ اين را وقتي مي‌فهمم كه در بهار براي ديدن طبيعتش مي‌روم؛ تابستان وقتي گندم‌زارها و پنبه‌ها را مي‌بينم به شوق مي‌آيم. اما صحراي زيباي من بيمار شده. روز به روز بيشتر شدن رنجش را مي‌بينم و مي‌مانم كه براي درمان دردهاي آن چه بايد كرد. صحراي من قابليت‌هاي زيادي براي زيبا بودن دارد اما چرا شهرهاي صحرا اين همه نازيبا و فاقد امكانات است؟

از زشتي‌هايي كه بر صحرا تحميل شده، از فقري كه دامن صحرا را گرفته، از كمبود امكاناتش و.... در نشريات خيلي نوشتم و الان نايي براي نوشتن آن ندارم و وقتي در مورد آنها مي‌خواهم بنويسم، فريادي در گلويم نقش مي‌بندد و به شدت ناراحت مي‌شوم.

الان بايد بروم ادامه اش را بعدا مي‌نويسم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:26  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  | 

جهان، صحرا، من

نفس که می کشم فکر می کنم باز هم لحظه ای از من سپری شد در حالیکه هنوز چندان کاری که مفید باشد انجام نداده ام. خیلی وقت کم می آورم. فکر می کنم آدم هایی که از هر نفسشان استفاده بهینه می کنند چطور آدم هایی هستد. کاش روزی من هم بتوانم به جایی برسم که هر لحظه ام مفید باشد.

چند وقت است که به ترکمن صحرا نرفته ام. خیلی دلم تنگ شده است ولی کار و زندگی دانشجویی اصلا اجازه نمی دهد تا بتوانم سری به صحرا بزنم. هر رقت از صحرا دور می شوم احساس می کنم، به اندازه جهانی شده ام که صحرا هم جزوی از من است و به عنوان سرزمین موعود در گوشه ای از وجودم هست.  وقتی هم که به صحرا می روم ذره ای کوچک در خاکش می شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:8  توسط صدیقه (آیلا)جاذبی  |