اعماق من
كمي بيشتر از دو روز و شايد حدود سه روز فرصت كرديم كه تهران را به مقصد تركمن صحرا ترك كنيم. صبح جمعه 24 ارديبهشتماه حركت كرديم به جايي كه ما آن را زادگاه خود ميدانستيم – تركمن صحرا- همراه با دوستاني از شيراز. زن و شوهر جواني به اسم عليرضا و مهنوش به همرا من و جمال(همسرم) به قصد سفري توريستي براي آشنايي دوستان با فرهنگ و آداب و مكانهاي تاريخي تركمنصحرا تهران را ترك كرديم.
سفر كه آغاز شد فكر نميكردم عليرضا تا اين حد براي كشف جاهاي ناديده مشتاق باشد؛ اما وجود عليرضا فرصتي شد تا ما هم جاهايي را كه نديديم ببينيم آن هم نه با چشم تكرار كه با اعجابي كه در هر لحظه رويارويي عليرضا با طبيعت آنجا به او دست ميداد.
من گم شده بودم.... من گم شده بودم. بايد پيدا ميشدم. من پيدا شده بودم.... بايد گم ميشدم در دل صحرايي كه هر گوشهاش حرفي، صدايي، رنگي، تاريخي و عمقي نهفته بود.
ما رفتيم تا صحرا را بهتر ببينيم. وقت زيادي نداشتيم و بايد از تمام وقتمان استفاده ميكرديم.
جمعه غروب به گنبد رسيديم. ما خانمها استراحت را بر هر چيزي ترجيح داديم؛ اما عليرضا معتقد بود كه آدم يك لحظه را هم نبايد براي ديدن از دست دهد، به همين دليل رفت سراغ يكي از بخشيهاي تركمن به اسم ديبايي. شب كه برگشت و شام دور هم جمع شديم اين صداي ديبايي و دوتارش بود كه هنگام خوردن شام همراهيمان ميكرد. عليرضا با لذت گوش ميداد. خودش ضبط كرده بود.
صبح روز شنبه به سمت روستاهاي اطراف گنبد حركت كرديم تا ببينيم چه چيز بكري ميشود از بين اين روستاها ديد. اين ايده عليرضا بود كه در اين روستاها چيزهاي بكر زيادي ميشود ديد. مقصد اصليمان آجي قوشان براي ديدن سنگ قبرهايي بود كه متفاوت از ساير مناطق است و نوعي توتم را در اين سنگها ميتوان ديد. در واقع عليرضا دنبال توتم بود. اين سنگها را نديده بودم و شايد بارها ديده بودم و از كنارشان با بيتفاوتي رد شده بودم.
در اين سفر ما زندگي آميخته با توتم تركمنها را با چشمان عليرضا ديديم. شايد ما در تكرار هر گز به تفاوت سنگ قبرهايمان با ساير مناطق پي نبرده بوديم. سنگ قبرهايي كه متعلق به همين چند سال پيش است و خيلي زمان نگذشته؛ هر چند سنگ قبرهاي جديد الان شكل و قيافهشان ديگر شبيه امروز ميشود؛ ولي حتي همين بيست سال پيش هم تركمنها سنگ قبرشان شكل مخصوص داشت كه عدهاي آن را شكل صليب ميدانند و عدهاي شكل يك انساني كه بال دارد. عليرضا معتقد است اين سنگ قبرها شكل انساني است كه بال دارد. اينكه اين نوع ساختن سنگ قبر از چه زمانهايي رايج بوده و تا حدود بيست سال پيش ادامه داشته به درستي معلوم نيست. تركمنها تا همین اواخر نيز و حتي الان هم با توتمهايشان زندگي ميكنند؛ هرچند اين اواخر خيلي از نمادها رنگ اسلامي گرفتهاند. البته سنگ قبرهايي هم وجود داشت كه شكل شاخ قوچ بودند. نماد شاخ قوچ در زندگي تركمنها نقش اساسي بازي ميكند و جزو نمادهايي است كه در خيلي جاها ميتوان ديد.
روستاهاي اطراف را گشتيم. با افراد مختلف آشنا شديم و شب هم به كارگاه زيورآلات سازي غلام آق (حان تكه) رفتيم. شايد تنها جايي كه دارد زيورآلات با نقشهاي تركمني را در اين دنيايي كه همه چيز به سمت تسهيل و دگرگوني ميرود، كار ميكند. نقشهايي با همان توتمهايي كه در جاي جاي زندگي تركمنها ميتوان يافت و اكنون در حال از بين رفتن هستند. من و مهنوش محو زیبایی ها نقش ها شده بودیم. مهنوش هی درباره نوع کارشان و نقش هایشان می پرسید. وقتی این زن و شوهر را این گونه علاقمند و مشتاق و همراه می دیدم بارها در جریان سفر به همسرم میگفتم چه زوج جوری! زيورآلات با نقشهاي منحصر به فردشان اجازه نداد ما بدون سفارش از آنجا خارج شويم هرچند عليرضا دوست داشت همان لحظه يكي از اين زيورآلات را براي مهنوش بخرد؛ ولي همه كارهايي كه ديديم سفارشي بوده و ما هم بايدسفارش ميداديم تا براي چند ماه ديگر آماده شود. هر كدام بر طبق مدلهايي كه نشان داد گردنبندي سفارش داديم.
بعد از آنجا سرزده منزل دكتر مجيد تكه نوازنده دوتار رفتيم. به اين اميد كه سرشان شلوغ مباشد و اجازه دهد ما از نزديك نوازندگي استادانهاش را ببينيم. استاد و خانوادهاش با اينكه سرزده دفته بوديم ما را به گرمي پذيرا شدند. استاد مجيد تكه براي ما چند آهنگ اجرا كرد. با آنكه سرش خلي شلوغ بود ولي تا پاسي از شب اجازه داد ما در منزلش به نواي دل انگيز موسيقي او كه تنها حاصل برخورد انگشتانش با تارها نبود بلكه با تمام وجود و با قلبش مينواخت، گوش سپاريم. استاد "تكه" با موسيقي پرواز ميكرد و ما اين پرواز را با چشمان خود ديديم.
فردا اما براي ما روز ديگري بود. از خانواده استاد تكه خداحافظي كرديم. خانوادهاي كه با موسيقي بزرگ شده بودند. حتي نوه سه ساله دكتر تكه سويگي نيز با دوتار آشنا بود. استقبالي كه همسر دكتر تكه كرد و احترامي كه به موسيقي ميگذاشت براي ما غيرقابل توصيف بود. وقتي همه از خانه دكتر تكه پا كه بيرون گذاشتيم، قبل از اينكه از هنرمندي استاد تعريف كنيم و لذتمان را از موسيقياي كه شنيديم بيان كنيم، همه گفتيم زنش چقدر واقعي بود. نه اينكه تعارف كند، نه اينكه بخواهد اينگونه باشد؛ انگار اين زنش ذاتش اين بود. ميشد فهميد كه اين زن واقعا موسيقي را دوست دارد، ميشد فهميد كه در كنار دكتر تكه زني به اين جسوري و بيباكي و در عين حال با احساس ايستاده است. خانه دكتر تكه انگار زندگي واقعي بود. دور از هرگونه تعارف. همان ويژگي خاص تركمني را كه وقتي مهماني ميآيد خانه آن هم به صورت سرزده در خودشان داشتند. همه ما آنجا لذت برديم. اين جملهاي بود كه وقتي از خانه خارج شديم همه با لبخندي حاكي از رضايت گفتيم: "چه خانمي داشت"
فردا صبح زود بيدار شديم تا آخرين روز را در كنار خالد نبي و ديدنيها اطراف كلاله سپري كنيم. در راه از روستاهاي مختلف رد شديم و چند جا ايستاديم. از روستايي رد شديم كه بيشتر اهالي روستا در حال خانه تكاني بودند و فرشهاي خود را كه غالبا نمد بود، زير آفتاب پهن كرده بودند. عليرضا كه چشمش به اين نمدها افتاد طاقت نياور و تصميم گرفت كه هرطور شده يكي از آن نمدها را كه بدجوري چشم او و به خصوص مهنوش را گرفته بود، از آن خود كند. خانههايي كه روي تپهها قرار داشتند و ما با ماشين از تپه بالا رفتيم و با هزار مكافات كه جريان خريدش داستاني براي خود دارد، نمد را خريديم. آنها نميخواستند نمدشان را كه جزو اساس خانهشان و فرششان بود بفروشند. ولي در نهايت راضيشان كرديم و عليرضا نمد را بر باربند ماشين نهاد و ما به سمت خالد نبي حركت كرديم.
اينجا نيز سنگ قبرهايي ديده ميشد به شكل صليب، شاخ قوچ و انساني كه در حال پرواز است.
اين فقط يك بخش است. بايد مسيري نه چندان راحت را بپيمايي تا به درهاي برسي كه آنجا سنگ قبرهايي ميبيني كه انسان را دچار حيرت ميكند.
عبادتگاه جنسي؛ اين فقط يك فرضيه است؛ ولي در اين دره سنگ قبرها شبيه آلت مردانه است و شايد بخشي از سنگها هم نماد زنانه باشد.
درهاي كه اكنون بسياري از سنگ قبرهاي آن رو به نابودي ميرود. جمال ميگويد: چند سال پيش كه آمدم تعداد اين سنگها خيلي بيشتر از اين بود.
سنگ قبرهاي اينجا در دو نوع مختلف است. تاكنون تحقيق جامعي در رابطه با قبرهاي اين گورستان انجام نشده و تقريبا نمونه آن در جاي ديگري از ايران ديده نميشود.
لازم نيست اينجا خودت را سانسور كني و بخواهي تعبير ديگري از اين سنگها ارايه دهي؛ سنگهای عمودی خیلی زود خودشان را معنا ميكنند. به قول يكي از سايتها كه در يان باره نوشته "نمادهای جنسی مردانه زودتر از نمادهای زنانه توی چشم میزنند. ستونها انگار که سنگ قبر هستند. دشت سبز است و وسیع و سنگها با فاصله از هم قد کشیدهاند. بعضی از آنها بلندترند و حتی دو متر ارتفاع دارند و انگار نشان ختنه شدن و نشدن هستند. سرهای صیقلی سنگها توی آفتاب برق میزنند.
اندامهای جنسی سنگی را، سفت و محکم در خاک کاشتهاند. بیشتر از هشتصد تا هستند.(الان تعدادشان كم شده) سنگهای کوتاهتری هم هستند، با دو برجستگی موازی در دو طرف شان درست شبیه پستانهای یک زن. سنگهایی که در نگاه اول شبیه خاج و صلیباند اما کمی که دقت میکنی کنار نمادهای جنسی مردانه برافراشته روی این قله معنا پیدا میکنند."
یان، استاد تاریخ دانشگاه راتگرز آمریکا میگوید: «سنگ قبرهای به این شکل در هند، چین و تبت هم وجود دارد. اما هیچ جا سنگ قبرها تا این حد زیاد نیستند. تحقیقی در مورد این منطقه صورت نگرفته است. جالب اینجاست که برخی از این سنگ ها به شیوه ادیان ابراهیمی ختنه شدهاند. یعنی یک خط دارند و برخی دو خط. در عین حال در مورد این سنگ ها هم به نظر باید مثل جاهای دیگر اندازه و ارتفاع با جایگاه اجتماعی در ارتباط باشد سنگی که روی قله روبه رو است تقریبا ۴ متر ارتفاع دارد.»
گوكجهداغ يا تانگري داغ را كه آرامگاه خالد نبي در آن قرار دارد و زيارتگاه تركمنها ميباشد، به سمت گنبد ترك ميكنيم. مناظر اين كوه در اين فصل مسحور كننده است. تپههايي كه در نوع خود بينظير و اعجاب برانگيزند. عليرضا مرتب دوست دارد بايستد و عكس بگيرد؛ ولي فرصت ما هم اندك است به خصوص من غصه كارم را هم دارم.
اينجا در بالاي گوگجه داغ آرامگاه خالدنبي قرار دارد و در كنار آن در درهاي سنگ قبرهايي كه تنها با يك نگاه ميفهمانند كه اينها نمادهاي جنسي هستند. در اينجا علاوه بر آرامگاه خالد نبي، بقعه عالم بابا و بقعه چوپان عطا از ياران خالد نبي هم وجود دارد. تركمنها ميگويند يكي از اين دو نفر پدر زن خالد نبي بوده است. همچنين چشمه خضرداندان نيز در كنار آن قرار دارد كه در فصل خاصي آب دارد و عوام به خاصيت شفابخشي آن اعتقاد دارند.
«خالد نبی که به "غیث ابن سنان" معروف است، به نوشته مورخان از پیامبران است. در واقع یکی از پیامبران عرب بعد از حضرت عیسی (ع) خالد نبی غیث بن سنان بود. فاصله زمانی ظهور خالد نبی و ولادت خاتمالانبیا چهل سال است.»
گويا تركمنها در اين دوره از طريق خالد نبي كه تركمنها به او حالات نبي و حالات جان هم ميگويند، به دين مسيحيت گرويدهاند.
شب به منزل رسيديم. من و جمال تصميم گرفتيم كمي هم در كنار خانواده باشيم ولي عليرضا و مهنوش براي خريد رفتند داخل شهر.
شب خوابيديم با اين برنامه ريزي كه فردا صبح به مقصد تهران حركت كنيم. فردا صبح عازم شديم؛ ولي تصميم گرفتيم يك سر به گميشان و بندرتركمن هم بزنيم. رفتيم بندر و از آنجا گميشان زادگاه من رفتيم. گميشاني كه من به آنجا علاقه شديد دارم. حتي اسمش من را به وجد ميآورد. در خانه پدري نهار را صرف كرديم. خانهاي كه با ايوانهاي چوبي فرا گرفته شده و قدمتي حدود صد سال دارد. خانهاي كه سنگهايش يادگار غارت ديوار اسكندر است. خانهاي با حياط بزرگ و باد خنكي كه از جانب دريا ميوزيد كمتر ما را مشتاق ميكرد تا به سمت تهران حركت كنيم؛ ولي چارهاي نبود. بايد زودتر ميرسيديم تا شب استراحت كرده و صبح سر كار ميرفتيم. عليرضا اصرار كرد كه كمي بيشتر در اين خانه بماند. ما هم قبول كرديم. حدود يك ساعت بيشتر از زمان در نظر گرفته شده در خانه پدري مانديم. من و جمال از زمان ازدواجمان فرصت نكرده بوديم خانهمان بياييم و اين يك ساعت را كه مهمانان شيرازيمان استراحت كردند، ما با خانواده بوديم.
گميشان را به سمت تهران ترك كرديم و حدود دوازده شب به تهران رسيديم. فردا روز ديگري بود در تهران. دلم براي تركمن صحرا تنگ ميشود. سفر با عليرضا و مهنوش سفر خوب و لذت بخشي بود. همه راضي بوديم. در فرصتي كم سعي كرده بوديم تركمن صحرا را با سنتها و توتمهايش ببينيم. دلم براي صحرا تنگ ميشود.
